۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه


عارفانه ای از "پرواز همای "
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آن جا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد تا بگردیم

در اینجا باده مینوشی
در آنجا خرقه میپوشی
چرا بیهوده میکوشی
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمیدانم چه پنداری !
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری !
چه پنداری ؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ؟!

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند ؟!
چه پیغامی؟
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمیداند ؟!
چه سلطانی؟
چه دیداری ؟
که جز دینارو درهم از شما سفتن نمیداند ؟!
چه دیداری؟
به دنبال چه میگردی؟ که حیرانی!
خرد گم کرده ای , شاید نمیدانی .

همای از جان خود سیری , که خاموشی نمیگیری ؟
لبت را چون لبان فرخی دوزند
تورا در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تورا بر سر در میخانه آویزند .

و باز هم "پرواز همای "چنین سروده است:

خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من