۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه


غروب !
"جارج سند" می فرماید:
تنهايك شادماني در زندگي وجود دارد، دوست بداري و دوستت بدارند.
***
امشب من را فردائي نيست !
هيچ نشاني از اميد نمي بينم !!
طلوعي اگر از پس اين غروب بود دوباره سلام خواهم گفت !!!

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

كي مي تونه؟ !

كي مي تونه؟
كي مي تونه آرزوهامو ازم بگيره؟
تو مي توني چشمامو ازم بگيري ،‌اما نمي توني نگاهمو ازش بگيري !
تو مي توني دستاتو از دستم بگيري ،‌اما نمي توني گرمي احساسمو ازم بگيري !
تو مي توني جونمو ازم بگيري ،‌اما نمي توني ضربان قلبمو ازش بگيري !
تو حالا "ماه" مني !
كي مي تونه ماه رو از دل آسمون بگيره !!
كي مي تونه ماه رو از توي بركه دلم بگيره !!

رد پاي عشق!

بگذار ردپاي عشق را بر صفحه دفترم به ياد تو بنشانم.
با خون دل مي نويسم،براي تو،از تنهائي ام
اكنون كه تو نيستي ، من پير شده ام
من بوي خزه هاي کف مرداب را مي دهم
با تو سفري كوتاه به سوي دور دستهاي روشن فردا رفتم
اما افسوس كه زود شب شد
و اکنون در صدف خاطراتم ياد تو مي درخشد
ديريست سراغت را از باد مي گيرم
غبار قدمهايت توتياي چشم كم سويم
پرستوي شكسته پرم ، بر آشيانه گرم دستانت دوباره جايي بده
مسافر لحظه هايم،پاي پياده به سوي مرگ مي روم
شكوفه اشكهايم كه در هواي تو شكفته است ببین چه شتابان مي رود .
مي خواهم نام تو را بر روي رودخانه ها بپاشم تا فردا روي موج ها گل برويد .
دلم گاهي نمي تپد،مي ايستد،تا عبور تو را در ذهن به تماشا بنشيند
دلم گاهي از سينه به هواي جستجوي تو بيرون مي آيد
كجائي؟
تو همراه پرستوهائي؟
در ساحل لك لك هائي؟
يا در حواشي پروانه هائي؟
كجائي؟
چرا در حسرت نيم نگاهي مرا نشانده اي ؟
چرا كمك نمي كني تا عادات ابري ام را ترك كنم؟
بيا
بيا و خستگي را از تن كلماتم تكان بده
بيا كه تو اتفاق سبزي ،‌كوير دلم را درياب و بذر اميد بپاش

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه


بغض تنهائي !

امشب در سكوت خيال
به حسرت تمامي لحظات از دست رفته
تو را در تنهائي ام چه غريبانه جستجو مي كنم !
كاش در غم بارترين لحظات زندگي ام
بغض تنهائي ام
و سكوت اين دل ديوانه را به حضور دوباره ات مي شكستي !!
دوستت دارم

فرصت زندگي !

هنوز بيدارم و اميدوار!
هنوز در ظلمت تن هوشيارم!
اگر فرصت زندگي مجالي دهد
يك بار ديگر به سويش پر خواهم گشود !!