رد پاي عشق!بگذار ردپاي عشق را بر صفحه دفترم به ياد تو بنشانم.
با خون دل مي نويسم،براي تو،از تنهائي ام
اكنون كه تو نيستي ، من پير شده ام
من بوي خزه هاي کف مرداب را مي دهم
با تو سفري كوتاه به سوي دور دستهاي روشن فردا رفتم
اما افسوس كه زود شب شد
و اکنون در صدف خاطراتم ياد تو مي درخشد
ديريست سراغت را از باد مي گيرم
غبار قدمهايت توتياي چشم كم سويم
پرستوي شكسته پرم ، بر آشيانه گرم دستانت دوباره جايي بده
مسافر لحظه هايم،پاي پياده به سوي مرگ مي روم
شكوفه اشكهايم كه در هواي تو شكفته است ببین چه شتابان مي رود .
مي خواهم نام تو را بر روي رودخانه ها بپاشم تا فردا روي موج ها گل برويد .
دلم گاهي نمي تپد،مي ايستد،تا عبور تو را در ذهن به تماشا بنشيند
دلم گاهي از سينه به هواي جستجوي تو بيرون مي آيد
كجائي؟
تو همراه پرستوهائي؟
در ساحل لك لك هائي؟
يا در حواشي پروانه هائي؟
كجائي؟
چرا در حسرت نيم نگاهي مرا نشانده اي ؟
چرا كمك نمي كني تا عادات ابري ام را ترك كنم؟
بيا
بيا و خستگي را از تن كلماتم تكان بده
بيا كه تو اتفاق سبزي ،كوير دلم را درياب و بذر اميد بپاش