عشق و نفرت !
مي تونم حس كنم !
حتي مي تونم ببينم !!
كه چقدر از من متنفري !!!
اما
نمي توني بفهمي !
يا حتي تصور كني !!
كه چقدر "دوستت دارم" !!!
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

روزگار من !
... !!!
امروز پنجشنبه هفدهم دی
وقتی دیشب با یه کابوس تکراری بی موقع از خواب بیدار شدم ، تعجبی نکردم !
آماده که شدم برم سر کار ، از برفی که رو زمین نشته بود هم ، تعجبی نکردم !
هوا سرد بود ، شیشه های ماشین رو با آب سردی که سرما رو به اعماق وجودت هدایت می کرد شستم ، رهگذری که تعجب کرده بود رو دیدم اما تعجبی نکردم !
نانوائی اول و دوم و ... ، همه جا که تعطیله این وقت صبح یا شبه انگار ! تعجبی نکردم !
آهسته به راه افتادم ، وارد خیابونهای شهر شدم ، بوی صبح و بوی غریبی توی خیابون بود انگار حضور کسی رو داشتم حس میکردم ، دو تا بوق بلند !!!
اما از اینکه در اون وقت صبح کسی نه اینکه به استقبال من بیاد نه ! اصلا متوجه من هم نشدند ، تعجبی نکردم !
وقتی به آهستگی تمام بازم زود به سر کارم رسیدم ، تازه ساعت موبایلم زمان بیدار شدن هر روزمو به من گفت تعجبی نکردم !
وارد شرکت که شدم ، نگاه نگهبان دم در و برخی همکاران که بر خلاف هر روز بودن و دیدم تعجبی نکردم !
همکاران اتاقم هر یک بعد از دیگری رسیدن و بعد از مدتی همگی به من کلی خندیدن و حتی به من دیونه هم گفتن تعجبی نکردم !
... !!!
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه

مثنوي تنديس عشق
بيقرارم ،بيقرارم ، بيقرار
تا به تحرير آورم احوال زار
گشته ام صد شهر دل را كو به كو
راز دار و محرم اسرار كو؟
ليك همدردي نمي بينم چنان
تا بدو گويم حديث دلبران
آنكه مي ريزد به جانم شور كيست؟
در شگفتم مصدر اين نور چيست؟
***
او شبي آمد مرا ديوانه كرد
او مرا يك باغ بي پروانه كرد
سالها با عشق بي پايان و درد
مي رود خونابه بر سيماي زرد
***
شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست
هرچه هست از چشم پر نيرنگ اوست
او كه خويشاوند نزديك گل است
شرح احساسات سبز سنبل است
او كه با آئينه ها مانوس بود
چشم او يك كاسه اقيانوس بود
در نگاهش آسماني راز داشت
كهكشان در كهكشان اعجاز داشت
***
مثل شمع بزمي آبم كرد و رفت
عشوه اي كرد و خرابم كرد و رفت
اين هم از يك عمر مستي كردنم
سالها شبنم پرستي كردنم
***
با جدائي خو گرفتن مشكل است
از شقايق رو گرفتن مشكل است
آه ياران دلم از دست رفت
هستي ام در پاي آن سرمست رفت
***
درد عشقش سينه را سوزانده است
دل در اين مجمر چو آتش مانده است
رخت بركن جامه ها را پاك كن
خانه را از غير صاف و پاك كن
حرف را بشكن سخن را نغمه كن
تار دل برگير و جان را زخمه كن
حزن و شادي را به هم آميز كن
رطل گير و رقص شورانگيز كن
پاك كن دل چون زلال آيينه
پاي وانگه بر سر افلاك نه
چون شدي همرنگ و نام و روي او
پس نما معشوق در دل جستجو
***
سال ها بگذشت و رفت از دل هوي
تار دل بي پرده آمد در نوا
در سراي سينه حالي ديگر است
وين حكايت را مقالي ديگر است
از نگاه تو كه سبز و ساده است
لرزه بر اندام دل افتاده است
اي تو در آئين من تنديس عشق
اي نگاه مهربانت خيس عشق
اي طنين عاشقي در شرق دور
اي سه تار چشم مستت كوك شور
***
عاشق شبهاي تنهائي منم
انتهاي هرچه رسوائي منم
بارها با لاله صحبت كرده ام
بارها با ماه خلوت كرده ام
فكر من از آسمان آبي تر است
روح من با عشق عنابي تر است
در سراي سينه جز دلبر مگير
بارالها اين حالت از دل بر مگير
متن از نویسنده ناشناس
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

براي "سپيده" عزيز در بورلي هيلز امريكا
سقف اتاقت كوتاهتر از بقيه نيست!
نفس بكش ، عميق تر
سركش باش و جسور و گستاخ
چشمهايت را باز كن !
بنويس
با خط سياه بنويس و خالي شو ، از همه سياهي ها
خوشحال باش هنوز چيزي براي باختن داري!!!
خوب نگاه كن !
تنهائي هم زيباست!
ببين چقدر وقت داري براي بوئيدن يك شاخه گل
قطرهاي آب براي رسيدن به دريا بايد فنا شدن رو تجربه كنند !
گريه كن اما با لبخند و اونوقت ببين چقدر شيرينه !
دردي كه نفست رو گرفته فراموش كن
اوني رو كه يه روز با تك تك سلولهاي بدنت تمنا كردي ديگه نيست!
ببين با نبودنش ، اتفاقي نيفتاده!!
و چيزي تغيير نكرده!!
فرداي اين دنيا متعلق به توست......
توضيح كوتاه : سپيده عزيز و همه همراهان گرامي به سبب عدم انتشار نظرات عذر خواهي ميكنم و اين به معني بي توجهي نيست. فقط ميخوام همه نظريات شما متعلق به من باشه و خودم همين !!!
اشتراک در:
پستها (Atom)

