۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

"امروز و فردا"

امروز را بدون تو سپری می کنم ،
و می دانم که فردا هم بی تو خواهم بود ،
و همه اینها را می پذیرم !
اما ;
دنیا را بدون تو هرگز!!!
"قاب خاطره"
مدت هاست که در قاب خاطره ام می خندی!
هنوز شاداب و با طراوتی
مدت هاست که می نگرم در این قاب
هنوز زیبا و دلنشینی
مدت هاست ...
آه ! چقدر من پیر شده ام!!!
"بهانه"
تو
بهانه شروع فردائی
زیباتر از طلوع صبح
دلنشین تر ازصدای بارانی
شاداب تر از غنچه ، شیرین تر از رویائی

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

"استیون واینبرگ برنده جایزه نوبل فیزیک"
با دین یا بدون آن ، انسانهای خوب کارهای خوب انجام می دهند و انسانهای شرور ، کارهای شرارت بار.
اما برای اینکه انسانهای خوب کارهای شرورانه انجام دهند ، به دین نیاز است.!!!

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

با یادی از یاران سفر کرده
از کسانی که هنوز در کنار ما هستند قدر دانی کنیم و برای کوچکتر هایمان خاطره ساز باشیم.
مادر
تاج از فرق فلک برداشتن
تا ابد آن تاج بر سر داشتن
دربهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن
جاودان درملک عالم زيستن
ملک عالم را مسخر داشتن
برتو ارزاني که ما را خوشتراست
لذت يک لحظه مادر داشتن
"فريدون مشيري"
"انسانیت"
اگر انسانیت ندارید لااقل به اصول اعتقادی دینتان پایبند باشید .

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

"زمين"
روايت زمين از مهرباني قطره هاي باران ، رودخانه هاي پر آب است و از سخاوت خورشيد سرسبزي و طراوت !

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

بخشی از متن زیبای "دنیای کوچک" محمد گلستانباغ در مالزی
دنیای کوچک
گاهی اوقات فکر میکنم که من مال یک دنیای کوچک هستم!
دنیای که پر از فرداها و دیروزهاست و جای امروز در ان خالیست !
البته صحبت برای امروز و فردا نیست!
و صحبت برای این است که در دنیای شما جایی برای من نیست!
خسته شده ام
گاهی اوقات دنیا را در آغوش میگیرم!
شبها تا صبح هزیان میگویم !
خواب را فراموش کرده ام!
از بیداری بیزارم!
وای خواب نه کابوس!
...
نقل از : www.golestanbagh.blogspot.com

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

به انتخاب دوست گرامی "ندای شیراز"
فردوسی بزرگ می فرماید:

در اين خاک زرخيز ايران زمين
نبودند جز مردمي پاک دين
همه دينشان مردي و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کيششان
گنه بود آزار کس پيششان
همه بنده ناب يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک
پدر در پدر آريايي نژاد
ز پشت فريدون نيکو نهاد
بزرگي به مردي و فرهنگ بود
گدايي در اين بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما
که انداخت آتش در اين بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کرديم کين گونه گشتيم خار؟
خرد را فکنديم اين سان زکار
نبود اين چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما؟
به يزدان که اين کشور آباد بود
همه جاي مردان آزاد بود
در اين کشور آزادگي ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمايه بود آنکه بودي دبير
گرامي بد آنکس که بودي دلير
نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايي در اين خانه داشت
از آنروز دشمن بما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت
از آنروز اين خانه ويرانه شد
که نان آورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به ده کدخدايي کند
کشاورز بايد گدايي کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگي کردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است
دو صد بار مردن به از زندگي است
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم‎

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

افسوس و صد افسوس از عمر رفته و بی حاصل

افسوس که گاهی مذهب چنان در عمق وجود انسانها رسوخ می کند که همه چیز او می شود و از فطرت پاک و انسانی خود غافل می گردد .
و گاهی چنان از مذهب دور می شود که گوئی دیگر انسان نیست .
بزرگ! خوانده ای در اواخر عمر بی حاصل خود در مقام وعظ می گفت :
اگر به جهان آخرت و حساب و کتابی اعتقاد ندارید برای امرار معاش تان از دیوار مردم بالا روید و به هرقیمتی به خواسته خود برسید که اگر من نیز اعتقادی نداشتم چنین می کردم . !!
کیست که نداند!
کیست که نداند!
آیا ذات مقدس و فطرت پاک هر انسانی قبل از دین اش از این کار نهی نمی کند ؟
و اگر چنین نکند ، آیا می توان بدو انسان گفت؟
به کسی که ذات و فطرت پاک اش در گذر ایام و گذشت عمر به زوال و نیستی رفته باشد .
به کسی که با تربیت غلط بدو چنین آموخته اند
آیا می توان انسان گفت ؟؟؟.
پاینده و پیروز

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

برای دوست عزیزم ایمان :

یک روز آمدی !
بسیار سرد و خاموش بودیم !
اما تو سراسر چشم بودی با نگاهی معصوم !!
شاید در پی دوستی ، همراهی .
... تا اینکه تو را پیدا کردیم !
و به بودنت افتخار کردیم .
... وحالا در نبودن تو
با یاد و خاطره ات دلخوش خواهیم بود .
آخر
دیریست به خاطره بازی عادت کرده ایم

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

شیخ ابوالحسن خرقانی
شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان خرقانی یا علی بن احمد
عارف بزرگ قرن‌چهارم و پنجم هجری
در سال 351 یا 352 هجری در خرقان قومس از توابع بسطام متولد شد.
در سال 425 هجری ودر روز سه شنبه دهم محرم (روز عاشورا) در سن هفتاد و سه سالگی در‌همان محل تولدش یعنی خرقان درگذشت.
ایشان می فرمایند :
"هر کس در این سرا درآمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید ؛ آن که در درگاه خداوند به‌جان ارزد در سرای بوالحسن به نان ارزد."

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

به انتخاب دوست عزیزم " شکوه خورشید " تقدیم به کلیه همراهان گرامی
منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
متن زير داستان كوتاهي از اوست :

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است :
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

"زندگی جاوید"

بهانه های زیادی برای زندگی هست !
یه زندگی زیبا و سرشار از شیرینی!!
اما برخی آدمها اغلب اوقات دنبال بهانه ای برای سوختن و خاکستر شدن هستند!!؟
چرا ؟
شاید مثل پروانه زندگی جاوید را در سوختن در "آتش" می بینند؟؟؟و ...
شعری از "سهراب" ":
روشنی است آتش درون شب
و ز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور.
گر به گوش آید صدایی خشك:
استخوان مرده می لغزد درون گور.
***
دیر گاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور.
***
خواب دربان را به راهی برد.
بی صدا آمد كسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
بی خبر اما
كه نگاهی در تماشا سوخت.
***
گر چه می دانم كه چشمی راه دارد با فسون شب،
لیك می بینم ز روزن های خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه


و ...
" آذر" یعنی
احساس سوختن
ستایش خورشید
اسطوره آتش
آتشی که هرگز خاکستر نمی شود !
...

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

“Happiness cannot come from without. It must come from within. It is not what we see and touch or that which others do for us which makes us happy; it is that which we think and feel and do, first for the other fellow and then for ourselves.”
...Helen keller...
"شادکامی نه از برون که از درون فرا می روید
شادکامی آن نیست که می بینیم و لمس می کنیم
ویا چیزی که دیگران برای ما انجام می دهند و شادمان می سازد
شادکامی آن است که ما می اندیشیم ، حس می کنیم و انجام می دهیم
نخست برای دیگر همنوعان و سپس برای خود"
...هلن کلر...

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه


" تو"
تودرقلب منی !
حتی وقتی به آن بی اعتنایم.!!
مثل بوته رزی که درغیاب باغبان شعله می کشد.!!!
"کریستین بوبن"
روز زن و روز مادر به تمامی همراهان گرامی مبارک باد

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

"خوشبختی"

خوشبختی رو چه جوری میشه دید !؟
چرا بعضی چیز ها رو تا نبینیم باور نمیکنیم !!؟
آیا همه ما در زندگی رنگ خوشبختی رو اگه ببینیم میتونیم تشخیص بدیم !!؟
راستی خود زندگی یعنی چی ؟ اونم که انگار دیدنی نیست !!
چه کار میشه کرد ؟
کجا باید رفت ؟
چه جوری باید دید ؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه


معرفی کتاب

خواندن و اندیشیدن در محتوای کتاب زیر به همه دوستان و همراهان خردورزی که از دریچه آگاهی به دنیا مینگرند توصیه می شود .
امیدوارم هرکدام چراغی روشن در بسط آئین خردورزی برای رسیدن به ایرانی آزاد وآباد باشیم .

عنوان کتاب : رنج ها و گنج های ما ایرانیان
نویسنده : مهران یزدی
انتشارات سخن گستر
تلفن: 8439955-0511
انتشار اول 1379
قیمت : 60000 ریال

در پیش گفتار این کتاب چنین آمده است:راز کامیابی جوامع در رسیدن به آرامش و آسایش پایدار در از بین بردن خودکامگی و استبداد فردی در درون خود و بنا نهادن بنیان های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بر بنیان های فکری آزادی خواهانه و داد و دهش(عدالت خواهی) مدارانه و ارزش گذاری به انسان و انسانیت است .
همچنین اظهار امیدواری شده است:
با رسیدن به دستاوردهائی برای بشریت به گنجی برسیم که رنج و ناکامی های ما را از بین ببرد و مار را به برخورداری از یک زندگی آرام و آسوده رهنمون سازد .
این کنج ، نه گنجی در دل خاک و در افلاک که در دل انسانهای پاک نهفته است .
این کتاب از طرف نویسنده به همه ایرانیان نیک سرشت با هر مرام و منش و دین و آئین ، که در راه پاسداری از میهن و ملت و ارزشهای ملی ، میهنی و انسانی خودرنج های بسیار کشیده اند تقدیم شده است .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه


عارفانه ای از "پرواز همای "
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آن جا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد تا بگردیم

در اینجا باده مینوشی
در آنجا خرقه میپوشی
چرا بیهوده میکوشی
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمیدانم چه پنداری !
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری !
چه پنداری ؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ؟!

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند ؟!
چه پیغامی؟
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمیداند ؟!
چه سلطانی؟
چه دیداری ؟
که جز دینارو درهم از شما سفتن نمیداند ؟!
چه دیداری؟
به دنبال چه میگردی؟ که حیرانی!
خرد گم کرده ای , شاید نمیدانی .

همای از جان خود سیری , که خاموشی نمیگیری ؟
لبت را چون لبان فرخی دوزند
تورا در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تورا بر سر در میخانه آویزند .

و باز هم "پرواز همای "چنین سروده است:

خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

"احساس عاشقانه"
عشق
هرگز تن به فراموشی نمی سپارد !
مگر یک بار برای همیشه !!
بهانه ها جای احساس عاشقانه را خوب میگیرند !!!
نویسنده "ناشناس"
بدون شرح
فاصله گرفتن از آدم هايي كه دوستشان داريم بي فايده است...
زمان به زودي نشان خواهد داد جانشيني براي انها نيست
و کاش اینگونه نمی بود و می شد با فاصله ها....
برگرفته از وبلاگ "ای کاش میشد نوشته سرکار خانم حاجی زاده"

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه


محمد علي بهمني ،‌شاعر و غزلسراي معاصر در سال ۱۳۲۱ خورشيدي در ميناب به دنيا آمد.
نخستین شعر بهمنی در سال۱۳۳۰ ، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، به چاپ رسید.
محمدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت تنديس خورشيد مهر به عنوان برترین غزل‌سرای ایران گردید.
در سال ۱۳۸۳ با همت اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان هرمزگان, نکوداشت محمدعلی بهمنی برگزار گردید.
دوقطعه شعر ایشان به بهانه تقدیم می کنم حضور تمامی دوستانی که بی بهانه اند!!!
این سیب كه ناچیده به دامان تو افتاد
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست كه می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
كش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یك عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار كه دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب كه ناچیده به دامان تو افتاد

و نیز از سروده های ایشان:
بارانی
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها... به کجا می کشی ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه


"طلایه آفتاب"
تو
بهانه شروع فردائی
زیباتر از طلوع صبح
دلنشین تر ازصدای بارانی
شاداب تر از غنچه ، شیرین تر از رویائی

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه


... شعری زیبا از "استاد فریدون مشیری" به انتخاب دوست گرامی و خوش ذوقم (س.خ.ش.م)
از لطافت طبع و سلیقه عالی شما سپاسگزارم.

نمي خواهم بميرم....!

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
كجا بايد صدا سر داد ؟
در زير كدامين آسمان ،
روي كدامين كوه ؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد !
كجا بايد صدا سر داد ؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر ، آسمان كور است
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختي هاست

نمي خواهم از اين جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق
با اين مهر ، با اين ماه
با اين خاك با اين آب ...
پيوسته است .

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

جهان بيمار و رنجور است .
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي ، چه دنيائي !
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

نمي خواهم بميرم ، اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه


سروران گرامی :
همیشه سال و همه عمر
خنده هاتان از ته دل و گریه هاتان از سر شوق باد!!
نوروز باستانی این یادگار کهن به شما و خانواده محترم مبارک

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه


غروب !
"جارج سند" می فرماید:
تنهايك شادماني در زندگي وجود دارد، دوست بداري و دوستت بدارند.
***
امشب من را فردائي نيست !
هيچ نشاني از اميد نمي بينم !!
طلوعي اگر از پس اين غروب بود دوباره سلام خواهم گفت !!!

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

كي مي تونه؟ !

كي مي تونه؟
كي مي تونه آرزوهامو ازم بگيره؟
تو مي توني چشمامو ازم بگيري ،‌اما نمي توني نگاهمو ازش بگيري !
تو مي توني دستاتو از دستم بگيري ،‌اما نمي توني گرمي احساسمو ازم بگيري !
تو مي توني جونمو ازم بگيري ،‌اما نمي توني ضربان قلبمو ازش بگيري !
تو حالا "ماه" مني !
كي مي تونه ماه رو از دل آسمون بگيره !!
كي مي تونه ماه رو از توي بركه دلم بگيره !!

رد پاي عشق!

بگذار ردپاي عشق را بر صفحه دفترم به ياد تو بنشانم.
با خون دل مي نويسم،براي تو،از تنهائي ام
اكنون كه تو نيستي ، من پير شده ام
من بوي خزه هاي کف مرداب را مي دهم
با تو سفري كوتاه به سوي دور دستهاي روشن فردا رفتم
اما افسوس كه زود شب شد
و اکنون در صدف خاطراتم ياد تو مي درخشد
ديريست سراغت را از باد مي گيرم
غبار قدمهايت توتياي چشم كم سويم
پرستوي شكسته پرم ، بر آشيانه گرم دستانت دوباره جايي بده
مسافر لحظه هايم،پاي پياده به سوي مرگ مي روم
شكوفه اشكهايم كه در هواي تو شكفته است ببین چه شتابان مي رود .
مي خواهم نام تو را بر روي رودخانه ها بپاشم تا فردا روي موج ها گل برويد .
دلم گاهي نمي تپد،مي ايستد،تا عبور تو را در ذهن به تماشا بنشيند
دلم گاهي از سينه به هواي جستجوي تو بيرون مي آيد
كجائي؟
تو همراه پرستوهائي؟
در ساحل لك لك هائي؟
يا در حواشي پروانه هائي؟
كجائي؟
چرا در حسرت نيم نگاهي مرا نشانده اي ؟
چرا كمك نمي كني تا عادات ابري ام را ترك كنم؟
بيا
بيا و خستگي را از تن كلماتم تكان بده
بيا كه تو اتفاق سبزي ،‌كوير دلم را درياب و بذر اميد بپاش

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه


بغض تنهائي !

امشب در سكوت خيال
به حسرت تمامي لحظات از دست رفته
تو را در تنهائي ام چه غريبانه جستجو مي كنم !
كاش در غم بارترين لحظات زندگي ام
بغض تنهائي ام
و سكوت اين دل ديوانه را به حضور دوباره ات مي شكستي !!
دوستت دارم

فرصت زندگي !

هنوز بيدارم و اميدوار!
هنوز در ظلمت تن هوشيارم!
اگر فرصت زندگي مجالي دهد
يك بار ديگر به سويش پر خواهم گشود !!

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

عشق و نفرت !

مي تونم حس كنم !
حتي مي تونم ببينم !!
كه چقدر از من متنفري !!!
اما
نمي توني بفهمي !
يا حتي تصور كني !!
كه چقدر "دوستت دارم" !!!

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه


مزه خون !

همه اتفاق های امروز خبر از تفاوت های امروز با بقیه روزها می داد !
آخه امروز پنج شنبه بود !
تمام عقده های این اواخر خالی شد !
چوبی که یه روز تو مشتش فشار می داد و به احترام و خواسته اون بالا نبرده بود ،
توی سرم شکست !!
مزه خون امروز چقدر تلخ بود !!!

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه


روزگار من !

... !!!
امروز پنجشنبه هفدهم دی
وقتی دیشب با یه کابوس تکراری بی موقع از خواب بیدار شدم ، تعجبی نکردم !
آماده که شدم برم سر کار ، از برفی که رو زمین نشته بود هم ، تعجبی نکردم !
هوا سرد بود ، شیشه های ماشین رو با آب سردی که سرما رو به اعماق وجودت هدایت می کرد شستم ، رهگذری که تعجب کرده بود رو دیدم اما تعجبی نکردم !
نانوائی اول و دوم و ... ، همه جا که تعطیله این وقت صبح یا شبه انگار ! تعجبی نکردم !
آهسته به راه افتادم ، وارد خیابونهای شهر شدم ، بوی صبح و بوی غریبی توی خیابون بود انگار حضور کسی رو داشتم حس میکردم ، دو تا بوق بلند !!!
اما از اینکه در اون وقت صبح کسی نه اینکه به استقبال من بیاد نه ! اصلا متوجه من هم نشدند ، تعجبی نکردم !
وقتی به آهستگی تمام بازم زود به سر کارم رسیدم ، تازه ساعت موبایلم زمان بیدار شدن هر روزمو به من گفت تعجبی نکردم !
وارد شرکت که شدم ، نگاه نگهبان دم در و برخی همکاران که بر خلاف هر روز بودن و دیدم تعجبی نکردم !
همکاران اتاقم هر یک بعد از دیگری رسیدن و بعد از مدتی همگی به من کلی خندیدن و حتی به من دیونه هم گفتن تعجبی نکردم !
... !!!

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه


بذر عشق و درخت انتظار !
تو آمدي
تو آمدي و بذر عشق كاشتي و بعد رفتي !
اكنون درخت انتظار تو سبز شده است.
درختي كه ريشه در دل تنيده است.
زردي تك برگهاي اين درخت در آخرين فصل سرد بي تو بودن نشان از اتفاق سخت هولناكي مي دهد!!
پايان عمر اين درخت نزديك است!!!

مثنوي تنديس عشق

بيقرارم ،‌بيقرارم ، بيقرار
تا به تحرير آورم احوال زار
گشته ام صد شهر دل را كو به كو
راز دار و محرم اسرار كو؟
ليك همدردي نمي بينم چنان
تا بدو گويم حديث دلبران
آنكه مي ريزد به جانم شور كيست؟
در شگفتم مصدر اين نور چيست؟
***
او شبي آمد مرا ديوانه كرد
او مرا يك باغ بي پروانه كرد
سالها با عشق بي پايان و درد
مي رود خونابه بر سيماي زرد
***
شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست
هرچه هست از چشم پر نيرنگ اوست
او كه خويشاوند نزديك گل است
شرح احساسات سبز سنبل است
او كه با آئينه ها مانوس بود
چشم او يك كاسه اقيانوس بود
در نگاهش آسماني راز داشت
كهكشان در كهكشان اعجاز داشت
***
مثل شمع بزمي آبم كرد و رفت
عشوه اي كرد و خرابم كرد و رفت
اين هم از يك عمر مستي كردنم
سالها شبنم پرستي كردنم
***
با جدائي خو گرفتن مشكل است
از شقايق رو گرفتن مشكل است
آه ياران دلم از دست رفت
هستي ام در پاي آن سرمست رفت
***
درد عشقش سينه را سوزانده است
دل در اين مجمر چو آتش مانده است
رخت بركن جامه ها را پاك كن
خانه را از غير صاف و پاك كن
حرف را بشكن سخن را نغمه كن
تار دل برگير و جان را زخمه كن
حزن و شادي را به هم آميز كن
رطل گير و رقص شورانگيز كن
پاك كن دل چون زلال آيينه
پاي وانگه بر سر افلاك نه
چون شدي همرنگ و نام و روي او
پس نما معشوق در دل جستجو
***
سال ها بگذشت و رفت از دل هوي
تار دل بي پرده آمد در نوا
در سراي سينه حالي ديگر است
وين حكايت را مقالي ديگر است
از نگاه تو كه سبز و ساده است
لرزه بر اندام دل افتاده است
اي تو در آئين من تنديس عشق
اي نگاه مهربانت خيس عشق
اي طنين عاشقي در شرق دور
اي سه تار چشم مستت كوك شور
***
عاشق شبهاي تنهائي منم
انتهاي هرچه رسوائي منم
بارها با لاله صحبت كرده ام
بارها با ماه خلوت كرده ام
فكر من از آسمان آبي تر است
روح من با عشق عنابي تر است
در سراي سينه جز دلبر مگير
بارالها اين حالت از دل بر مگير
متن از نویسنده ناشناس

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

دور و نزديك !

...
افسوس!
افسوس ، در لحظاتي كه تو بيشتر از هميشه دورتر از من بودي ، من به تو نزديك تر از هميشه بودم !!
و اين ارزشي نداشت !!
چرا
چرا ....
... .

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه


براي "سپيده" عزيز در بورلي هيلز امريكا

سقف اتاقت كوتاهتر از بقيه نيست!
نفس بكش ، عميق تر
سركش باش و جسور و گستاخ
چشمهايت را باز كن !
بنويس
با خط سياه بنويس و خالي شو ، از همه سياهي ها
خوشحال باش هنوز چيزي براي باختن داري!!!
خوب نگاه كن !
تنهائي هم زيباست!
ببين چقدر وقت داري براي بوئيدن يك شاخه گل
قطرهاي آب براي رسيدن به دريا بايد فنا شدن رو تجربه كنند !
گريه كن اما با لبخند و اونوقت ببين چقدر شيرينه !
دردي كه نفست رو گرفته فراموش كن
اوني رو كه يه روز با تك تك سلولهاي بدنت تمنا كردي ديگه نيست!
ببين با نبودنش ، اتفاقي نيفتاده!!
و چيزي تغيير نكرده!!
فرداي اين دنيا متعلق به توست......
توضيح كوتاه : سپيده عزيز و همه همراهان گرامي به سبب عدم انتشار نظرات عذر خواهي ميكنم و اين به معني بي توجهي نيست. فقط ميخوام همه نظريات شما متعلق به من باشه و خودم همين !!!
الگوی دوست داشتن !

کاش می تونستم نشون بدم چقدر دوستش دارم .
کاش می تونستم او را با معیارهای خودش دوست داشته باشم .
کاش می تونستم اورا برای خودش دوست داشته باشم نه برای خودم!
کاش ...
کاش اورا مقید به دوست داشتن با الگوی خودم نمی کردم !!
کاش ...
....