۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه


"عشق از دست رفته"
ما واقعا تا چیزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونیم ولي در عین حال تا
وقتي كه چیزي رو دوباره به دست نیاريم نمي دونیم چي رو از دست داده بودیم !!
***
ميگن میشه در عرض يك دقیقه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت میشه عاشق شد
و در يك روز میشه يك نفر رو دوست داشت ، ولي يك عمر طول مي كشه تا
كسي رو فراموش كرد.
***
گاهی وقت ها اونقدردل آدم واسه کسی تنگ میشه كه مي
خواي اونو از رويات بكشي بیرون و توي دنیاي واقعي لمسش كني!!

داغ دوری ! !
پریگون آّبی و بی همتا
برای عشق آغاز و پایانی هست !
برای عشق تلخی و شیرینی هست !
اما
برای دوست داشتن ،
اگر آغاز شد ، پایانی نیست !!
پریگون من !
تو را به عاشقانگی نگاه عشق قسم
تو را به آئینه های روشنی سوگند
مرا در بی کرانگی داغ دوریت مسپار!!


"یادگار"
یادش بخیر
آن صبحگاهان ، در آن باغ آرزو
روزهای پر خاطره ، پر زحرف و پر ز حکایت و داستان و کتاب
من و آن پری زیبا رو ، چون ماه تابان
***
می نشستیم با پری ، مملو از عشق و از هر هوسی بری
من سرمست از روی پری ، بوی پری
و پری سراسر چشم با نگاه معصوم به من
***
گویی شکاف روی دیوار ، با آن قدمت کهنه ، ما را تحسین می نمود!
و گویی ، مارمولک های گوشه دیوار ، در آن صبح هنگام ، به احترام ما بی حرکت مانده اند !!
***
آخر هفته ها ،تواین باغ ، گاهی وقت ها هوا ابری و بارانی و گاه طوفانی
آخه پنج شنبه بود !
شیشه پنجره ها خاکی و گل آلود ! و چشمانی که مشتاق تماشای آن بود !
اما لذت دیدار در صبح امید ، شیرین تر از رویا
***
آه به یاد اتاق گوشه باغ افتادم ، اتاقی که در و دیوارش همه نقش بود
نقش هائی که همه خاطره بود
خاطره هائی که مملو از خواهش بود
سجده بود و آرزو
***
اسم اتاق " خونمون " بود !
لحظه ها با او ، سبز بود ، آبی بود و پر از نفس گرم بود
پر از آشنائی و عشق بود
پر از خشم و جرح بود
پر از مهربانی و امید بود
می نشستیم توی اتاق و در آن حال و هوای پریگون ، بوی پری می آمد
و بعد پری با چای و شیرینی و میوه ظاهر بود
***
در اتاق کمد بود ، سطل بود ، صندلی بود
دیوارش پنجره داشت و پنجره ها پرده دار بودند
پنجره رو به هیاهوی وحشت ، پر از نفرت
سحرگاهان نغمه شادی ، شامگاهان زخمه جدائی
***
اکنون دیگر اهالی از آنجا رفته اند
اکنون باغ در یوغ تنهائی است و در بند خاموشی
اکنون باغ زیر چکمه باد وباران است
آن باغ پر خاطره ، اکنون پرپر شده است
تابلو ها را به یغما برده اند و خاطرات فراموش شده اند
***
وهنوز در گذر از آن باغ
در دل غوغائی دارم
غوغائی که از آتش است
و
این آتش را جز اشک سر پوشی نیست!!

دستان خالی
من دستانم خالي تراز ان است كه به سويت دراز شوم.
چگونه می توان از امروز من به فردا ی تو رسید !
“آسمان”
آسمان گرفته ،
غروب غم انگیز ،
ماه رفته و ابرها بسیار
من و این شب بی انتها و شاید فردایی بی صبح !!!
شب سیاه

شب است و سکوت سایه ها بر دیوار
چه زود رفته به خواب آن نازنین دلدار
همه روز به انتظار بودمش چشم به راه
ولی چه سود، نشد همدم این دل بیمار
شکوه و شکایت از شب کنم یا بخت سیاه
که روزگارم مثال رویش نموده است تیره و تار
نگاه وگناه
فرصت گناه آنقدر نزديك است ، كه توبه جايي ندارد.
معصيت نگاه ، به مردابي می ماند كه تنها همدمش علف های هرز است !

"ندا"ی فردا
امروز تنها به تو می اندیشم!
در این تنهائی تشنه تراز آنم كه از فکر تو سيراب شوم .
همه نگاهم در لحظه پرپر شدنت خشکیده است.
چگونه می توان تو را در حصار دیروز و امروز نگاه داشت .
تو "ندا"ی فردای منی !

برای همیشه دیر کرده است ! !

یک روز سرد پائیزی
رو بروی کوچه خوشبختی ، انتظار می کشم !
آیا او دیر کرده است !؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است !
اما نه
او تنها اسیر من است ، تنها دقایقی چند تأخیر کرده است !
آه ، پله های زیر گذر!
روبروی کوچه در انتظار یک اتفاق سرد !
آیا او دیر کرده است !؟
دوباره تماس
پشت تلفن ، با قهقهه به سادگیم خندید !
گفت تنهاست ، ولی مجبور شده ، دیر کرده است!
امروز هوا سرد است ، موعد قرار تغییر کرده است !!
ساعتی گذشت و من گریان
یک دلی دارم و خرمنی از آتش جوشان
نهیبی به خود می زنم ، هیهات !
احساس پاک تو را زنجیر کرده است ! ای که
هیچ میدانی که او چه تدبیر کرده است ؟
خوابی انگار ؟ او سال‌هاست که دیر کرده است !
خوب نگاه می کنم ، چشم را بیدار می کنم ، قامتم را صاف می کنم !
آری
دست در دستان او ، خنده ای بر لب های او ، گرمی احساس در بازار او ، همرهی با او بی سودای او ، برده از دستم قرار و آن دو چشم پر صهبای او !
آری آمد !
" آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود "
" بر لب لرزان من فریاد دل خاموش بود آخر آن تنها امید جان من تنها نبود !! "
آری آن رویای شیرینم دگر از دست رفت ....
به خود نگاه می کنم
آه
! عشق تو چقدر مرا پیر کرده است
و
یقین
او برای همیشه دیر کرده است !!


" آخر دنیا "
مي توني امتحان کنی ؟
یا حتی تصور کنی ؟
چقدر لذت بخشه وقتي همه توي خوابن!
وقتي همه جا مثل عمق چشمات تاريكه!
توي خيابون
دستاتو توي جيبت بزاري و سرتو رو به آسمون بگيري و بري و بري و هی بري ...
اينقدر بري تا دنيا تموم بشه!
توی این راه
کافیه سراغی از تنهائیت بگیری!
"اونوقت اشکیه که شیشه چشماتو میشوره و بارونی که بی ترحم شادی نگاهتو میبره "
اما شاید نتوني درك كني !
كه هيچ چيزي لذت بخش تر از اين نيست كه:
بعد از يك ساعت قدم زدن به سمت آخر دنيا
يه ماشين كه توش يه خانواده نشسته و احتمالا از يه مهموني برگشتن ، تا نزديك تو مي شن سرعت شونو و كم كنن و يه جوري نگات كنن كه انگاري يه ديوونه روديدن !
اما باز شاید نتوني درك كني !
كه چقدر لذت بخشه وقتي داري قدم مي زني موسيقي دلخواهتو
بشنوي و همراهش بخوني و بعد از اينكه به آخر دنيا رسيدي يه لبخند از سر رضايت بزني ....
چون به آرزوت رسيدي و حالا ديگه هيچ دلبستگي به دنيا نداري !!!
"متن از یک ناشناس"
شعری از احمد شاملو

پرتوی که می تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا ژرفای پنهان ظلمات را
به اعتراف بنشاند
انفجار خورشید آخرین
به نمایش اعماق غیاب
در ابعاد دلهره.
****
آن
ماه نیست
دریچه ی تجربه است
تایقین کنی که در فراسوی این جهاز شکسته سکان نیز
آنچه می شنوی ساز کج کوک سکوت است
تا یقین کنی.
تنها
مائیم
ــ من و تو ـــ
نظار گان خاموش این خلا
دل افسردگان پا در جای
حیران دریچه های انجماد همسفران.
دستادست ایستاده ایم
حیران ایم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کنیم
نه
وحشت نمی کنیم.
تورا من در تابش فروتن این چراغ می بینم آنجا که توئی
مرا تو در ظلمب کده ی ویران سرای من در می یابی
این جا که من ام.
شعری از پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی،
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،
تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی …
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی …
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن
معرفی سایت های مکانیک

http://www.solid.ikp.liu.se/solidbook/
در اين سايت کتاب هاي مرجع مهندسي مکانيک را مي توان از طريق LINK هاي قرار داده شده مشاهده کرد .
http://design.alfred.edu/mechanics.html
اين سايت MECHANIC EQUATION نام دارد و در آن فرمول هاي ترکيبي جديد رشته مهندسي مکانيک ارائه مي شود . همچنين اطلاعات مکانيک ، فرمول هاي مکانيک ، HANDBOOK ، تمرينات ارائه شده مکانيک و فرمول هاي متفرقه را مي توان در اين سايت مشاهده کرد .

این یک مطلب سیاسی نیست ! :

انتخابات دیرروز هم گذشت ، اینکه چه پیش خواهد آمد واقعا" قابل پیش بینی نیست !!!
....به یاد آوریم وقتی خاتمی آمد !
وبه یاد آوریم وقتی احمدی نژاد آمد !
و اتفاقاتی از این دست ...
همه می دانیم که ما مردمی پیش بینی ناپذیر هستیم !
آیا این صفت پیش بینی ناپذیر بودن مردم ایران را که در تاریخ ما نیز مسبوق به سابقه می باشد خوب است ؟
آیا می توان آن را خصیصه ای مثبت برای جامعه خود در نظر بگیریم؟
- در جامعه ای که خیلی از مردم نه به خاطر نفس اعمال که به خاطر ترس از جهنم یا ذوق بهشت ، با خدا وارد معامله می شوند !
- در جامعه ای که خیلی از مردم آنچه را که در دل دارند به خاطر مصلحت به زبان نمی آورند !
- در جامعه ای که سیاست مدارانش آداب اولیه مصاحبت و معاشرت را در میدان سیاست می بازند !
- در جامعه ای که خیلی از مردمانش خود را ، بعد از هزاران سال تمدن ، نمی شناسند !
- در جامعه ای که هر کسی به انتخاب رسید خود را ولی مردم می داند نه منتخب آنان !
و ....
در این جامعه که به خاطر هزار و یک دلیل سیاه و سفیدش کرده ایم ، به انتظار هزاران اتفاق پیش بینی نشده باید نشست !
بله !
این خصیصه از کم و کاستی‌های زیاد این جامعه خبر میدهد !!!
جامعه ای که روح معنوی دارد ، الگو دارد و ... چرا در کف به مشکل بر خورده است .
جامعه باید خود را با ابزار های مختلف بشناسد ، سلایق و علایق را در کنار یکدیگر بنشاند و به صورت مداوم با پیش بینی آینده ، راه را به سمت فردا هموار سازد .

سلام

سلام میگم به همه کسانی که دلشون یه دریاست!

به اونائی که در خلوت تنهائیشون تنها نیستند !

به اونائی که مثل ماه به آسمون روشنائی میدن !

به اونائی که ....