"یادگار"
یادش بخیر
آن صبحگاهان ، در آن باغ آرزو
روزهای پر خاطره ، پر زحرف و پر ز حکایت و داستان و کتاب
من و آن پری زیبا رو ، چون ماه تابان
***
می نشستیم با پری ، مملو از عشق و از هر هوسی بری
من سرمست از روی پری ، بوی پری
و پری سراسر چشم با نگاه معصوم به من
***
گویی شکاف روی دیوار ، با آن قدمت کهنه ، ما را تحسین می نمود!
و گویی ، مارمولک های گوشه دیوار ، در آن صبح هنگام ، به احترام ما بی حرکت مانده اند !!
***
آخر هفته ها ،تواین باغ ، گاهی وقت ها هوا ابری و بارانی و گاه طوفانی
آخه پنج شنبه بود !
شیشه پنجره ها خاکی و گل آلود ! و چشمانی که مشتاق تماشای آن بود !
اما لذت دیدار در صبح امید ، شیرین تر از رویا
***
آه به یاد اتاق گوشه باغ افتادم ، اتاقی که در و دیوارش همه نقش بود
نقش هائی که همه خاطره بود
خاطره هائی که مملو از خواهش بود
سجده بود و آرزو
***
اسم اتاق " خونمون " بود !
لحظه ها با او ، سبز بود ، آبی بود و پر از نفس گرم بود
پر از آشنائی و عشق بود
پر از خشم و جرح بود
پر از مهربانی و امید بود
می نشستیم توی اتاق و در آن حال و هوای پریگون ، بوی پری می آمد
و بعد پری با چای و شیرینی و میوه ظاهر بود
***
در اتاق کمد بود ، سطل بود ، صندلی بود
دیوارش پنجره داشت و پنجره ها پرده دار بودند
پنجره رو به هیاهوی وحشت ، پر از نفرت
سحرگاهان نغمه شادی ، شامگاهان زخمه جدائی
***
اکنون دیگر اهالی از آنجا رفته اند
اکنون باغ در یوغ تنهائی است و در بند خاموشی
اکنون باغ زیر چکمه باد وباران است
آن باغ پر خاطره ، اکنون پرپر شده است
تابلو ها را به یغما برده اند و خاطرات فراموش شده اند
***
وهنوز در گذر از آن باغ
در دل غوغائی دارم
غوغائی که از آتش است
و
این آتش را جز اشک سر پوشی نیست!!